19-بار گناه ، داستان اول (1)
نینی نازم این داستان اوله . منتظر قسمت های بعدش باش!!
قسم میخورم که چیزی هم جز واقیت ننویسم 
یکی بود یکی نبود ی روزی زیر آسمون پهناور خدا صبح ،تو ی هوای گرم وسط تابستون ی نوزاد کوچولو پا به این دنیا گذشت ، مادر 26 ساله ی بچه که از ترس دردای بی امان زایمان به سزارین رو آورده بود تو اتاق عمل زیر دست دکتر و پرستارا بیهوش بیهوش بود و هیچ وقت لحظه ی به دنیا اومدن کوچولوش رو ندید ، بابای نینی اما مضطرب و نگران تو راهرو با خونوادش قدم میزد، از هر دکتر و پرستاری که رد میشد سراغ زنش رو میگرفت اما انگار هیچکی جواب گو نبود، چند ساعت کش دار گذشت ، بلاخره مامان نینی به هوش امد و پرستارا دختر کوچولو رو توی بغلش گذاشتن، وقتی که تو سونو فهمیده بود بچش دختره کلی گری کرده بود از ناراحتی ....و حالا که دخترش بغلش بود میترسید بهش نگاه کنه ..... خوب گناهی نداشت هچ وقت دختر نمیخواست ، خودش تک فرزند بود و همیشه آرزو داشت تا برای شوهرش ۳ تا پسر کاکل به سر بیاره... انتظار ی دختر رو نداشت هنوزم باورش نمیشد، ی نگاهی به بچه کرد و اخمهاشو تو هم کشید ، عجب بچه آرومی بود این یکی .... یاد پسر اولش افتاد ... پس رادین کجا بود؟؟ یهو دلش ضف رفت واسه پسر قند عسل شش سالش ..، تازه یادش امد که خدارو شکر خدا بهش ی پسر دسته گل داده و این دختر هم بچه دومشه.... دوباره به بچه نگاه کرد سره کوچولوش پر از موهای لطیف مشکی بود و با چشمای برقی سیاهش زل زده بود به صورت سردرگم مادرش. یاده رادین افتاد ، یاد وقتی که به دنیا امده بود و همه میگفتن که این بچه عجب پسر خوشگلیه .. خوب اونم کلی ذوق میکرد از این همه تعریف و بیشتر به پسرش میبالید ، دوباره به این یکی نگاه کرد و سرشو تکون داد تو دلش گفت که نه این به اندازه ی رادین خوشگل نیست ، تازه دخترم که هست .... دختر بیچاره .... تو همین افکار خام بود که دره اتاق باز شد و بابای دختر با اقوام ریختن تو ، ۱ دقیقه نگذشته بود که دور تخت مامان پر شد ازصورت های کنجکاو و دخترک هم در آغوش پدر بیتابش پنهان شد ، مادر که چشمش جز رادین شش ساله جایی رو نمیدید پسرکش رو در آغوش گرفته بود و اصلا متوجه نشد که شوهرش برای این بچه چه شور و تابی داره ، البته میدونست که ناصر و خونواده ش همه دخترین اما خوب فک نمیکرد به این اندازه شدید باشه .... چند ماه از اومدن دخترک نگذشته بود که خودشو تو دله همه جا کرد حتا رادین اخموی حسود!!! ، دیگه مامانش نمیگفت که دختر بده ، عاشقه این دخمل ناز شده بود و کم کم داشت رادین رو هم فراموش میکرد .... باباش که جای خود داشت واسش میمرد و زنده میشد ، دختر کوچولوی قصه ی ما هم از همه جا بیخبر روز به روز بزرگتر و شیرین تر میشد هرچقدر که بزرگتر میشد شیطون تر و بلاتر میشد ، نازش پیش مامان باباش کلی خریدار داشت (پیش باباش بیشتر) ، و یکمی هم لوس وخودخواه شده بود. ۱ سال بدش به صورت شیر به شیری خدا ی داداش بهش داد و خونواده ی ۵ نفرشون با وجود رادین، رستا و آیدین تکمیل شد .
آره عزیزم ، اره نینی کوچولوم اون دختر من بودم ،... ادامه داستان از زبون خودم :
خونواده ی پدرم بیشترشون شمالی بودن و بابا بزرگم ی باغ خیلی بزرگ داشت که تابستونا ، مراسم ها و عیدها همه دور هم انجا جم میشدن ، من از بچگی دختر تنهایی بودم، آیدین وقتی که راه افتاد خیلی زود رادین رو سرمشق خودش قرار داد و هرکاری که اون میکرد انجام میداد و مث جوجهها که دنبال مامان مرغشون راه میران اونم پا به پای رادین همه جا میرفت و خیلی زود باهاش صمیمی و وارد دنیای پسرونش شد ... اما من همیشه از رادین یکمی دور بودم ، اون خیلی دوسم داشت اما خوب پسر نبودم که منو مثل آیدین تو دنیاش راه بده .. به خاطره همین هم همیشه تنها و ساکت ی گوشه با عروساکام مشغول بودم، بضی وقتاهم که حوصلم سر میرفت ی شیطنتی میکردم و مینداختم گردن پسرا تا اثبات وجود کنم ، همیشه دلم ی خواهر میخواست اما نداشتم، ... حسرت به دلم مونده بود که ی بار یکی بیاد و باهام عروسک بازی کنه ، یکی تو همون دوران بچگی همدمم بشه ، باهاش هرف بزنم بخندم بدون اینکه مسخرم کنه ، همیشه وقتی میرفتیم شمال اکسر بچه های فامیل که همشون از دم پسر بودن و فقط ۵ تا دختر داشتیم که فاصله کوچیکترینشون تا من ۱۰ سال بود ، در هم جم میشدن بازی میکردن و تفری اما هیچ وقت جای من اونجاها نبود چون ، کوچیک بودم ،دختر بودم و هیچی بلد نبودم، همیشه پسرا ی بهونه ای واسه دست به سر کردنم داشتن ، تا اینکه ی بار ی همسای جدید واسمون امد ، و رسم بابا بزرگم ،شب عید که جشن گرفته بودیم دوتشون کردیم باغ ،.....ی دختر و پسر داشتن ، پسرشون پدرام7سال ازم بزرگتر بود ، و اولین دوست واقعی تمام زندگیم بود، پدرام اولین پسری بود تو عمرم که هازر شد باهام بازی کنه بدون اینکه بگه دختری .....
عروسک بازی قائم باشک و .... باهاش شاد بودم ، دوسش داشتم و اونم دوسم داشت ، واسش مهم نبود که پسرای فامیل همه مسخرش میکنن و بهش میگن پری ...
واسش رستا مهم بود واسش خنده مهم بود واسش صمیمیت مهم بود ....
خیلی ساده دوسش دستم ، تو همون بچگی شاهزاده ی قلبم بود ، وقتی میومد خونمون و از طبقه ی بالای خونه باغ از پشت پنجره میدیدمش زیر دلم خالی میشد ، با پاهای کوچیکم پله هارو میدیدم که برم بپرم تو بغلش ، تا باربیامو نشونش بدم ، تا تو بازیمون اون بابا بشه من مامان ..... وقتی پدرام بود رستا هم آروم بود ، اون که نبود میشد همون شیطون تقس بلا که همه از دستش شاکی بودن
با اون بزرگ شدم هر دفه اسم شمال میومد قلبم پر میکشد ، هر سال میدیدمش و هر سال با ی عالم خاطرات خوب برمیگشتم تهران و تا دوباره دیدنش لحظه هارو میشمردم .... به حرف هیچکی گوش نمیکردم جز اون ، یادمه که ۱۲ سالم شده بود و دیگه کم کم باید رو سری سرم میکردم و مانتو میپوشیدم .. اما من این چیزا اصلا تو کتم نمیرفت ، بابام خودشو کشت که رستا خانم بیا حده اقلا این شال رو بنداز روی موهات ، تا تو خیابون مردم اینجوری نگامون نکنن اما من با جیغ و داد و فریاد ماجارارو به نفی خودم تموم میکردم همیشه< تا اینکه ی بار پدرام راجع به این موضوع باهام حرف زد و منو در ارض شاید ۵ دقیقه راضی کرد که هم مانتو بپوشم هم روسری کاری که مامان بابام با گذشت ۱ سال از پسش بر نیمدن. هنوزم حرفای قشنگش تو گوشمه ، اون موقع ۱۹ سالش بود، و من ی دختر ۱۲ ساله ی زشت بودم ، نمیخام که دروغ تعریف کنم اما بچگیام خیلی خوشگل بودم دوران نوجوونی واقعا عوض شدم و زشت!!! و از ۱۸ سالگی زیبایم رو دوباره به دست اوردم، ی زیبایی کاملا متفاوت ...
هیچوقت نفهمیدم که چرا اون دوسم داره ، من ی دختر لاغر ۱۲ ساله ی زشت بودم و اون ی پسر ۱۹ ساله با کلی آرزوهای دور و دراز .... ی بار خودمو ۱۹ ساله و پسر تصور کردم و به این نتیجه رسیدم که هیچ وقت حاضر نبودم که با شرایطی که من داشتم به خودم نگاه کنه ، فهمیدم که پدرام منو بیشتر از ظاهر دوست داشت شاید ی چزی فراتر ، شاید چیزی که اگه الان بود میشد اسم عشق رو روش گذاشت ...اما دیگه نیست ....یعنی از دستش دادم .....
ادامه دارد ..


19-بار گناه ، داستان اول (1)
